بهترین سر اغاز
عرفه سال ۸۸ هیچ وقت از خاطرم پاک نمیشه یه همچین روزی صبح زود بعد از نماز رفتم و با بیبی چک ازمایش کردم وایییییییییییییی خدای من باورم نمیشد دو تا خط قرمز پر رنگ افتاده بود تمام وجودم پر از شادی شد دو ماه میشد من و اقای همسر برای بچه دار شدن تلاش میکردیم و باورم نمیشد اینقدر زود لبخند خدا رو به زندگیمون ببینم ۰
بعد از ظهر که میخواستم برم دعای عرفه همسری هی میگفت مواظب خودت باش منم
فرداش رفتم پیش دکترم اونم یه سری از داد خلاصه مادر شدن ما قطعی شده بود و ما هنوز تو شک نا باوری به سر میبردیم البته اینم بگم قبلش ما یه پسر کاکل زری به نام محمد داشتیم که برای این دومیه این جوری غش کردیم.
حدود یک ماه شد دکتر سونو داد اون روز منو و محمد تنها رفتیم چون اقای همسر جلسه داشت
بعد از کلی این پا اون پا کردن نوبتمون شد رفتم موبایلمو خاموش کردم دراز کشیدم رو تخت دکتر شروع کرد گوشی رو این ور و اون ور کردن هی فشار میداد هی تعجب میکرد !
منم ترسو داشتم دق میکردم از ترس گفتم چی شده ؟ دکتره گفت هیچی برو یکم دیگه اب بخور راه برو بعدش بیا
خلاصه سرتونو درد نیارم این داستان سه بار تکرار شد بار اخر اشک میریختم و دعا میکردم چیزی نباشه
رفتم نگران دراز کشیدم و پرسیدم چی شده خانم دکتر تو رو خدا بهم بگین
بعد از ظهر که میخواستم برم دعای عرفه همسری هی میگفت مواظب خودت باش منم
فرداش رفتم پیش دکترم اونم یه سری از داد خلاصه مادر شدن ما قطعی شده بود و ما هنوز تو شک نا باوری به سر میبردیم البته اینم بگم قبلش ما یه پسر کاکل زری به نام محمد داشتیم که برای این دومیه این جوری غش کردیم.
حدود یک ماه شد دکتر سونو داد اون روز منو و محمد تنها رفتیم چون اقای همسر جلسه داشت
بعد از کلی این پا اون پا کردن نوبتمون شد رفتم موبایلمو خاموش کردم دراز کشیدم رو تخت دکتر شروع کرد گوشی رو این ور و اون ور کردن هی فشار میداد هی تعجب میکرد !
منم ترسو داشتم دق میکردم از ترس گفتم چی شده ؟ دکتره گفت هیچی برو یکم دیگه اب بخور راه برو بعدش بیا
خلاصه سرتونو درد نیارم این داستان سه بار تکرار شد بار اخر اشک میریختم و دعا میکردم چیزی نباشه
رفتم نگران دراز کشیدم و پرسیدم چی شده خانم دکتر تو رو خدا بهم بگین
دکتر گفت یه چند دقیقه صبر کن باید مطمئن بشم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۱۶ ساعت ۲:۵۵ ق.ظ توسط سما
|